تبليغاتX
چکامه

 

راه می افتم . صدای چمن زن و بوی چمن و ...

 یاد سهراب می افتم : در گلستانه چه بوی علفی می آید...

ناخود آگاه... ابر اخمهایم پشت رنگین کمان لبخندم پنهان می شود !هر چند کم دوام ! هر چند ضعیف!

...بر می گردم، بی هیچ لبخندی. هرچند کم دوام، هر چند ضعیف.

تلویزیون را روشن می کنم، موسیقی صیاد افتخاری+ کبوتر+ گنبد.

 بغضم به بار می نشیند. نه اینکه دوست داشته باشم باریدن را .... ناچارم!

مثل پائیزی که برگ را...

 ناگزیر از سفرم  بی سر و سامان  چون  باد          به گرفتار رهایی نتوان گفت  آزاد

کوچ تا چند؟ مگرمی شود ازخویش گریخت          بال تنها غم غربت به پرستوها داد

امید که این غربت به قربت برساند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 1:22 توسط ف.ق |

 

شیر فکرم را باز می کنم که بی خوابی به سرم بزند ، که برود خلوت کوچه های نیمه شبی را قدم بزند .

یادم باشد بسپارم خیابان نرود. انگار کن سالهاست راه ندیده است راه نرفته است !!!

تشنه میشود،نیمه خالی لیوان را سر می کشد که نیمه پرش را امید داشته باشد.

انگار کن سالهاست راه ندیده است راه نرفته است!!!

نیمه گم شده اش را می گردد.

اذان می گویند...
+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 17:31 توسط ف.ق |

 

به خانه که بر می گردم حدود ساعت نه به خواب می روم . اما نمی توانم بخوابم چون چشمانم خسته نیستند و از ذهنم استفاده نکرده ام.احساس فرو رفتن تدریجی در غرقاب دهشتناک حماقت که از صبح آغاز می شود و در پایان روز به اوج خود می رسد واقعا ً نا خوشایند ترین چیزهاست. " وبر"

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 13:25 توسط ف.ق |

 

گفتم بگذار این روزها و عینکهای آفتابی بگذرند شاید بشود لبخند چشمهاشان را دید!

باران گرفت ... چتر گرفتند ... ندیدم.

با خودم می گویم این قدمهای پاورچینی در مرداب جامعه، خیلی هم  بد نشد. حالا هر وقت بخواهم فرار می کنم از این همه نگاه هایی که بر شانه های قلبم سنگینی می کنند.

...

زمین دیگر آن کودک پاک نیست

پر آلودگی هاست دامان وی

که خاکش بسر گرچه جز خاک نیست...(اخوان)

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 10:40 توسط ف.ق |

 

              عبور لحظه ها را که مرور می کنم سکون و رکود را همپای سقوط می بینم باید عبور کنم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 19:16 توسط ف.ق |